سلام
بعد از مدتها بالاخره تونستم بیام اینجا......
بهار داره از راه می رسه ...
دوباره همه چیز بوی تازگی به خودش می گیره
دوباره بوی سبزه ...بوی بارون ... بوی خاک...

آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.......
باز هم تمام می شود.......
و ناتمام می ماند تمام نیمه جان آرزوهای من ....
و باز هم دفتر خاطرات زندگی ام ورق می خورد ...
و امیدهایم خاک خورده تر می شوند...
و باز هم شروع می شود ...
دوباره زنده می شوم
دوباره بال وپر می گیرم ....و عزم رفتن می کنم ...به نا کجا آبادی شاید
اما هرچه هست ....نهایت تویی ....
می دانی و می دانم
محبوب من ! یکسال گذشت و باز هم همان حسرت همیشگی....
همان بهانه گیری ها....
چه کنم ؟ خودت بگو....
دل خسته ام امیدی جز دیدن رویت ندارد ....
این امید را از او مگیر...
به امید آنکه سال سال تو باشد ....محبوب دلهای محزون...
مگر می شود بهار باشد و تو نباشی...
نخواهم بهاری را که نشانی از تو ندارد... بهار را بی تو بهاری نیست...مقصود من...!

راستی خوش به حال درختا ...خوش به حال پرنده ها
خوش به حال برگای سبز...خوش به حال غنچه ها...
اصلا خوش به حال روزگار....
همین جا از خدا می خوام بهترین ساعتا و دقایق و ثانیه های عمرمون رو تو سال جدید نسیبمون کنه...
و حالمون رو به بهترین حال تغییر بده
به امید روزی که هیچ درد و غمی تو سینه ها نباشه....
وسیع باش و تنها...